به حجم تاریکی فرو می رفتند.زن لباسهایش را در آورد٬می درخشید٬مثل مرمر سفید تراش نخورده ای که شیشه ای عسل رویش ریخته باشند.روشن٬شیرین٬براق.لبخندهمیشگی ردوبدل شد.هرچه توی فکرش بودازسرش می چکید٬ازلبش٬ایوانش پراز آب شد٬دست ها ٬پاها٬سرد٬گرم٬خشک٬تر٬خنده٬لبخند٬خون٬درد٬خواب!
برای زن از چند سال پیش٬قصه همیشه همین بود٬حمام دادن پسرش که فلج بود.
فستیوال ادبی لیکو
۱۴ سال قبل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر