۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
برای زن از چند سال پیش٬قصه همیشه همین بود٬حمام دادن پسرش که فلج بود.
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه
خوانش
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
به عيسا مهر ، كه مي آيد ...!
که از حفره های تاریکی مرا می نگرید؟!
من از بکرزایی خویش
خورشید می زایم
- سیراب روشنی ـ
که سیاووش وار
به بهتان سوزان پیکرم
همچو خدایان تکیه زند
و پیامبران گاه و بیگاهتان را
با آن سخن های سخت انگار سهل انکار
و جذبه های ملتمس مفلوک
بنده نباشد.
تن هاي تنها
قرار بود خبر خوشی باشم. آری!
و چون از ناچاری شرمناکی زاده شدم
کسی برای شنیدنم نیامد
آن سبزینه ای که دیروز مرا
به شکوه مندی هایم فرا می خواند
اکنون به خاک فاسد می شود
وگویی سایه ای از کهن های اساطیری
نورسته برگش را با تبر
اندوه می سازد.
فکرم اینجا تنگ است
دردم اینجا تنهاست
و تقصیر هیچکس نیست اگر
این مردمان را نمی دانم
اگر رویایم را نمی خرند
وبه کامم تهمت های شیرین می ریزند
من
ذره ذره آفتاب می شوم
همچنان که همزادم
در سرسپردگی روزهای افسانه ای خویش
مرا می جوید.
بوداي من
بر اساس بودا ( جلیل صفر بیگی)
تن به خلسه ی هیچ می سپارم
من خدای عابد و معبد و معبودم
شما به کشف یگانگی نور
- به مرگ خود خفته اید ـ
وبه پیشانی سر خورده تان
که گواه همه گمراهی هاست
سنگ میسایید
قسم به نشانه ها
سنگسار بردگی خویش اید
خورشید در دستان من است
و مرا به سایه تان هم راه نمی دهید
پس ای شاهکاران دور از ذهن
به دنیای من
چه می خواهید؟!
۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه
با شاعري كه لكنت مغزي گرفت
نوشته هاي قلم تب دار
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
امروز امین که از پیشم رفت ، پرده ام را انداختم و يک دل سير گريه کردم. و حقيقتا نمی دانستم برای چه يا برای که دارم گريه می کنم؟!... حتی نمی دانستم لا به لای هق هق خفه ام چه کلماتی را هجی می کنم.فقط خواستم گريه کنم و چیز سنگین روی سینه ام برداشته شود ؛ اما هرچه بیشتر گریه کردم علاقه و اشتیاقم به بارش سنگین تری بیشتر می شد. خواستم تمام دلتنگی هايم را گریه کنم و آب بریزم پشت سر تمام آرزوهای برباد رفته ام ؛ خواستم دل مردگی های روزهای اخیر را یک جوری از بین ببرم. خواستم رنج این روزها را، دردمندی سنگین سال ها را یکهو تخلیه کنم. فکر می کردم از انجماد و تخدیر روحم به تنگ آمده ام ؛ از جهالت و نادانی ام به ستوه آمده ام.دوست داشتم همین حالا می نشستیم و دور هم زندگی می کردیم. دوست داشتم هر روز هفته سه شنبه بود و برای هم درددل می کردیم ، دوست داشتم تمام قطره های گریستنم را می توانستم برایت شعر کنم ، دوست دارم بدانی اینجا سراپا پر از حس زیستن ام ؛ دوست دارم بدانی من پر از حجم یک نیاز تازه ام.
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
غوغای مشت های در هوا
و شعار استقلال آزادی لب ها
((چند ده سال پیش همین حوالی))
مادر آب ریخت پشت نگاهم
در خاکریز من بودم و پوست کبود وخون
جرعه جرعه روی زمین
گذشت سالی و آرامش سلانه سلانه می آمد
که قلم پایش را شکستند
امروز چیزی پیچک وار تمام تن و جانم را
ذره ذره بیرون می کند
پرگار می شوم
دایره می کشم دور تن کاغذیم
و فریاد میزنم
ایران=عدالت و آزادی
و خط بطلان می کشم بر خود!
و این امید فردا ست که زنده نگه می دارد ...
زندانی را!