۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

نوشته هاي قلم تب دار

یکی نبود به من بگوید:تو که سرت شیشه ای بود ،چرا سنگ پرت کردی که حالا سردرد را بهانه کنی هی سر خم کنی و تقصیر گردن ژنتیک بیاندازی که ما خانوادگی زود جوش هستیم و یکریز حرف در دهنت بچرخانی، که فلانی بگوید:زهرمار!چه قدر حرف می زنی؟!که تمام تنت یکهو داغ کند و آخر سر بگویی آره ،اصلا" سر آدم پیر روی گردن جوان نمی ایستد.!
یکی نیست بگوید:دندان عقل به چه درد می خورد که باید مثل دندان طمع بکنی و بیاندازیش دور؟!که فلانی گفت:خیلی چیزهاست که به درد نمی خورد ولی نگهش می داری شاید روزی به کارت بیاید،مثل همین تلفنی که همه اش خواب است و کاری نمی کند ولی....یا اصلا" همین سنگی که مدام توی مشتت هی این ور و آن ورش می کنی شاید....راستی ،گفته بودم: اگر پرنده نیستی نباید لبه پرتگاه آشیان بسازی؟!

هیچ نظری موجود نیست: