۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

به عيسا مهر ، كه مي آيد ...!

مگر مسیح زاییده ام
که از حفره های تاریکی مرا می نگرید؟!
من از بکرزایی خویش
خورشید می زایم
- سیراب روشنی ـ
که سیاووش وار
به بهتان سوزان پیکرم
همچو خدایان تکیه زند
و پیامبران گاه و بیگاهتان را
با آن سخن های سخت انگار سهل انکار
و جذبه های ملتمس مفلوک
بنده نباشد.

تن هاي تنها



قرار بود خبر خوشی باشم. آری!
و چون از ناچاری شرمناکی زاده شدم
کسی برای شنیدنم نیامد
آن سبزینه ای که دیروز مرا
به شکوه مندی هایم فرا می خواند
اکنون به خاک فاسد می شود
وگویی سایه ای از کهن های اساطیری
نورسته برگش را با تبر
اندوه می سازد.
فکرم اینجا تنگ است
دردم اینجا تنهاست
و تقصیر هیچکس نیست اگر
این مردمان را نمی دانم
اگر رویایم را نمی خرند
وبه کامم تهمت های شیرین می ریزند
من
ذره ذره آفتاب می شوم
همچنان که همزادم
در سرسپردگی روزهای افسانه ای خویش
مرا می جوید.

بوداي من

..

بر اساس بودا ( جلیل صفر بیگی)

تن به خلسه ی هیچ می سپارم
من خدای عابد و معبد و معبودم
شما به کشف یگانگی نور
- به مرگ خود خفته اید ـ
وبه پیشانی سر خورده تان
که گواه همه گمراهی هاست
سنگ میسایید
قسم به نشانه ها
سنگسار بردگی خویش اید
خورشید در دستان من است
و مرا به سایه تان هم راه نمی دهید
پس ای شاهکاران دور از ذهن
به دنیای من
چه می خواهید؟!

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

از خوانشي كه رفت بگوييد ...؟

با شاعري كه لكنت مغزي گرفت

دکترم گفته : دندان ، نه ! عقلت را که بکشی ، حالت خوب خوب می شود! خودت را هم تف کن و برای همیشه بذار کنار . آنوقت با شما دیوانه ها می رویم شکار سنجاقک! خواستید کبابشان می کنیم یا اگر خیلی مردید روی کمرشان می رویم دیوار چین تا ببینم کدامتان جرأت دارد از ان بالا بپرد پایین ؟! اگر "میم" بود، می پرید تازه از آنجا بغلش را هم برای من باز می کرد، آنوقت هردومان سنجاقک هایمان را کباب می کردیم و کنار دیوار می خوردیم تا هیچوقت برنگردیم.
اگر "میم" بود سوسکتان می کرد تا من هم پا رویتان بمالم و هردومان بخندیم یا شاید رویتان بالا بیاوریم.
"میم" گفته: راست سرت را که بگیری میرسی. خانه که همان است چون شما دیوانه ها را که نمی شناسم .پس انگار خودم را عوضی آمده ام!

نوشته هاي قلم تب دار

یکی نبود به من بگوید:تو که سرت شیشه ای بود ،چرا سنگ پرت کردی که حالا سردرد را بهانه کنی هی سر خم کنی و تقصیر گردن ژنتیک بیاندازی که ما خانوادگی زود جوش هستیم و یکریز حرف در دهنت بچرخانی، که فلانی بگوید:زهرمار!چه قدر حرف می زنی؟!که تمام تنت یکهو داغ کند و آخر سر بگویی آره ،اصلا" سر آدم پیر روی گردن جوان نمی ایستد.!
یکی نیست بگوید:دندان عقل به چه درد می خورد که باید مثل دندان طمع بکنی و بیاندازیش دور؟!که فلانی گفت:خیلی چیزهاست که به درد نمی خورد ولی نگهش می داری شاید روزی به کارت بیاید،مثل همین تلفنی که همه اش خواب است و کاری نمی کند ولی....یا اصلا" همین سنگی که مدام توی مشتت هی این ور و آن ورش می کنی شاید....راستی ،گفته بودم: اگر پرنده نیستی نباید لبه پرتگاه آشیان بسازی؟!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

امروز امین که از پیشم رفت ، پرده ام را انداختم و يک دل سير گريه کردم. و حقيقتا نمی دانستم برای چه يا برای که دارم گريه می کنم؟!... حتی نمی دانستم لا به لای هق هق خفه ام چه کلماتی را هجی می کنم.فقط خواستم گريه کنم و چیز سنگین روی سینه ام برداشته شود ؛ اما هرچه بیشتر گریه کردم علاقه و اشتیاقم به بارش سنگین تری بیشتر می شد. خواستم تمام دلتنگی هايم را گریه کنم و آب بریزم پشت سر تمام آرزوهای برباد رفته ام ؛ خواستم دل مردگی های روزهای اخیر را یک جوری از بین ببرم. خواستم رنج این روزها را، دردمندی سنگین سال ها را یکهو تخلیه کنم. فکر می کردم از انجماد و تخدیر روحم به تنگ آمده ام ؛ از جهالت و نادانی ام به ستوه آمده ام.دوست داشتم همین حالا می نشستیم و دور هم زندگی می کردیم. دوست داشتم هر روز هفته سه شنبه بود و برای هم درددل می کردیم ، دوست داشتم تمام قطره های گریستنم را می توانستم برایت شعر کنم ، دوست دارم بدانی اینجا سراپا پر از حس زیستن ام ؛ دوست دارم بدانی من پر از حجم یک نیاز تازه ام.

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

بسم الله قاصم الجبارین

غوغای مشت های در هوا
و شعار استقلال آزادی لب ها
((چند ده سال پیش همین حوالی))
مادر آب ریخت پشت نگاهم
در خاکریز من بودم و پوست کبود وخون
جرعه جرعه روی زمین
گذشت سالی و آرامش سلانه سلانه می آمد
که قلم پایش را شکستند
امروز چیزی پیچک وار تمام تن و جانم را
ذره ذره بیرون می کند
پرگار می شوم
دایره می کشم دور تن کاغذیم
و فریاد میزنم
ایران=عدالت و آزادی
و خط بطلان می کشم بر خود!
و این امید فردا ست که زنده نگه می دارد ...
زندانی را!