۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

بسم الله قاصم الجبارین

غوغای مشت های در هوا
و شعار استقلال آزادی لب ها
((چند ده سال پیش همین حوالی))
مادر آب ریخت پشت نگاهم
در خاکریز من بودم و پوست کبود وخون
جرعه جرعه روی زمین
گذشت سالی و آرامش سلانه سلانه می آمد
که قلم پایش را شکستند
امروز چیزی پیچک وار تمام تن و جانم را
ذره ذره بیرون می کند
پرگار می شوم
دایره می کشم دور تن کاغذیم
و فریاد میزنم
ایران=عدالت و آزادی
و خط بطلان می کشم بر خود!
و این امید فردا ست که زنده نگه می دارد ...
زندانی را!

هیچ نظری موجود نیست: