۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

يلدا

....روزيكه خدا شدم ،يلدا شبي بود .دلم از دستش حسابي پر بود ، نا كِس فقط سوت مي زد !
بهش گفتم :"نفهم جان ! مي خواهي كرواتت را سفت تر بكشم تا حيات خلوت آسمان هفتم مثل سگ ترومپت بزني ؟! ازپشت بام عرشم پرتت كنم زير گذر پل صراط ،مثل هندوانه له بشي ؟! يا سيگار توي گلويت تف كنم ، كه تا فيها خالدونت آتش بگيرد ؟! "
-روي صندلي گر گرفته بودم ، امر كرديم كمي باران روي سرمان باريد .
گفت :"ولي به جان مادرم آبي خيلي بهت مياد ! "
گفتم :"پدر نيامرز ! آخر تو مادرت كجا بود ؟! "
-تنش را روي زانويم انداخت
و گفت : "بفرما سيب ! "
-انتظارش را نداشتم ، كلاه خوشمزه اي سرم رفت و آدم شدم .....

هیچ نظری موجود نیست: