۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

امروز امین که از پیشم رفت ، پرده ام را انداختم و يک دل سير گريه کردم. و حقيقتا نمی دانستم برای چه يا برای که دارم گريه می کنم؟!... حتی نمی دانستم لا به لای هق هق خفه ام چه کلماتی را هجی می کنم.فقط خواستم گريه کنم و چیز سنگین روی سینه ام برداشته شود ؛ اما هرچه بیشتر گریه کردم علاقه و اشتیاقم به بارش سنگین تری بیشتر می شد. خواستم تمام دلتنگی هايم را گریه کنم و آب بریزم پشت سر تمام آرزوهای برباد رفته ام ؛ خواستم دل مردگی های روزهای اخیر را یک جوری از بین ببرم. خواستم رنج این روزها را، دردمندی سنگین سال ها را یکهو تخلیه کنم. فکر می کردم از انجماد و تخدیر روحم به تنگ آمده ام ؛ از جهالت و نادانی ام به ستوه آمده ام.دوست داشتم همین حالا می نشستیم و دور هم زندگی می کردیم. دوست داشتم هر روز هفته سه شنبه بود و برای هم درددل می کردیم ، دوست داشتم تمام قطره های گریستنم را می توانستم برایت شعر کنم ، دوست دارم بدانی اینجا سراپا پر از حس زیستن ام ؛ دوست دارم بدانی من پر از حجم یک نیاز تازه ام.

هیچ نظری موجود نیست: