قرار بود خبر خوشی باشم. آری!
و چون از ناچاری شرمناکی زاده شدم
کسی برای شنیدنم نیامد
آن سبزینه ای که دیروز مرا
به شکوه مندی هایم فرا می خواند
اکنون به خاک فاسد می شود
وگویی سایه ای از کهن های اساطیری
نورسته برگش را با تبر
اندوه می سازد.
فکرم اینجا تنگ است
دردم اینجا تنهاست
و تقصیر هیچکس نیست اگر
این مردمان را نمی دانم
اگر رویایم را نمی خرند
وبه کامم تهمت های شیرین می ریزند
من
ذره ذره آفتاب می شوم
همچنان که همزادم
در سرسپردگی روزهای افسانه ای خویش
مرا می جوید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر